
باز سوگ تولدم نزديک است...
نميخواهم گلايه کنم از پيچک تنهايی جشن
که هر شمع افزونتر
من کم نور تر کم رنگ
هر ستاره ای بالاتر
هزار اندوه نزدیک تر
غریبگان آشنا نزدیکان بسیار دور من
سرسپردگان بی دل
نا رفیقان کرم خورده قراضه
پای کوبان سوگ تولدم
دست بستهء قیدها
عشق با دست بسته سخاوت نیست
فجیع کشتم خود را با زیستن
با این عجایب خلقت متظاهر
همه بهر نان شب درمانده
برای عاشقانه ها و حکایت بی مجال
وزش ظلمت تنهایی
سهم من از عزای هر ساله
باز نزدیک تظاهر غریبگان قریب
باز چشم ببندم و آرزو و فوت
چشم بستن غنیمت شادی بخش هر ساله
تنها شوق عزای تولدم
چشمها را باید بست
باید ندید...