
شمع آرزو هايم را با جرقه اشک روشن مي کنم
و در اقيانوس ژرف خيال
سوار بر زورق انديشه
تا فراسوي دشت آرزوها سفر مي کنم
راستي چه خوب بود اگر من هم
بالهائي به سپيدي نور و به لطافت پر پروانه داشتم
در اين صورت تا آبي آسمان عشق
تا سرزمين کبوتران عاشق
آنجا که کينه و ريا جواز ورود ندارد
چرخ مي زدم آنجا که پلاک خانه دلها عشق است....