دشت خواب با كوه های آبي ، نه شعری نه ميلادي طلوعي بود كه مغربش گريه ميكرد ستاره ها دل نداشتند كه بخوابند سوخته حتي خاكستر دشت ستون ستون، حرمت احساس بي ريشه گي قدم قدم، درد بي همخونان بغض بغض زجرِ من بودن
نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 17:18 توسط بهروز |