بین دو راهی موندم تو کوچه های غربت انگار که نا نداره پاهام برای حرکت می نویسم رو دیوار از درد این غریبی از اون روزای رفته روزای ناشکیبی از بوی خوب گلها تو باغچه محبت از زخم کهنه دل تو روزگار غربت از سرزمین غمها نامه برات نوشتم تاکه تو هم بدونی چی شده سرنوشتم
زندگي خالي نيست
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست آري تا شقايق هست , زندگي بايد كرد در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه ...دورها آوايي است , كه مرا مي خواند
نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 20:36 توسط بهروز |