تبليغاتX

----->اینم ایدی من behrooz_bm2000---->-به کلبه من خوش اومدین...نظر یادتون نره.... !!! > ****از نوشته هاي پيشين ديدن کنيد **** براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ...... هميشه يكي بود يكي نبود .... ---------> من در این کلبه خوشم ، تو در آن اوج که هستی خوش باش . من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش ---------------->آري آغاز دوست داشتن است و پايان راه ناپيدا من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...

طلوع عشق



سال نو مبارک

سلام به همه دوستان خودم

اول باید بگم که شرمنده که نمی تونستم زودتر از اینها اپ کنم اونم به دلیل مشکلاتی که برام پیش اومده بود امروزم که اومدم با عجله اومدم اپ کنم و زود هم برم آخه میخواستم فردا که اول فروردین هست بیام اپ کنم ولی هر چی فکر کردم دیدم جور در نمیاد

خوب دیگه حالا بگذریم

منم سال جدید رو به همه تبریک عرض میکنم و امیدوارم که سال خوبی داشته باشید..

سرمه برچشمان نرگس
حنا بردستان شقایق
سرخاب برگونه های گل محمدی
شور بهار است و
شوق نوروز مبارک

بابا اول فروردین روز تولد منه نمی خواین بهم تبریک بگین عجبا حالا من هیچی نمیگم هی باز وایسا  حرف بزن خوب؟

اگه خواستین هدیه بدین تو قسمت نظرات یه تبریک بهم بگین منو کلی خوشحال کردین راستی تا یادم نرفته من از تمام کسانی که با کامنت های گرمشون منو شرمنده کردند تشکر میکنم و قول میدم که در اولین فرصت به وبلاگ همتون سر بزنم...

اینجا رو کلیک کن به خاطر جشن تولدم گذاشتم

در ضمن من احتمالا به دلیل مشکلاتی که دارم چند روزی نتونم اپ کنم ولی بهتون قول میدم هر جا که باشم بهتون سر بزنم

فعلا بای

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 10:50 توسط بهروز |

برای دوست داشتنت ...

برای دوست داشتنت ...
ده زبان خواهم آموخت ..... 1

  ...... تو را بسیار دوست دارم
...... و می دانم که سخن کهن به آخر رسیده است
...... و من باید ، تا فراسوی سخن بروم
و می دانم ....
کبوترِ کودکی تا به دور دست پرواز کرده است
و مرا از گندم چیزی نمانده است
..... تا کنجکاوی کبوتران را بر انگیزد
...... زیرا نه تو چون دیگر زنان هستی
و نه من در عشق
...... هر کلامی را بر زبان می آورم
* * *
تو را بسیار دوست می دارم.......
و می دانم... که به بن بست زبان نا ممکن رسیده ام
احساس می کنم .... که عبارت بر تو تنگ آمده است
و فرهنگ بر تو تنگ آمده است
و بلاغت بر گردی ِ کمرگاهت له له می زند
و شعر .... و نثر .... و واژگان نیز
* * *
......تو را بسیار دوست می دارم
...... ای کسی که همهء متونم را به مبارزه می طلبی
...... و می دانم که مادینگی آذرخش است
..... و شعر آذرخش است
و زنان زیبا.... آذرخشند
..... و آذرخشهای بزرگ... دو بار به دست نمی آیند
و برای آنکه در حد و اندازهء تو باشم
...... مرا به دهها زبان نیاز است
* * *
..... تو را بسیار دوست می دارم
و مرا این رغبت است... که ترک عادات پیشین خود کنیم
و از نامهای پیشین خود چشم بپوشیم
پس آیا .... نوسازی این عشق را راهی هست ؟
راهی هست آیا... ؟
برای تغییر پوست من و.... پوست تو ...؟
صدای من و ... صدای تو... ؟
عمر من و ... عمر تو ... ؟
راهی هست آیا....
برای تغییر رنگ ملافه ها..... رنگ حوله ها
...... رنگ عواطف
برای تغییر شکل جامهای شراب..... و شکل ظروف طعام ... ؟
* * *
..... تو را بسیار دوست دارم
و می دانم که تو باز پسین لحظهء شعر هستی
..... و باز پسین قطرهء جوهر
..... و آخرین زنبق بر پرچین باغ
و در لحظه های شوق ناگهانی
...... احساس می کنم که تو مادر من هستی
و اگر مرا امکان اختیار می بود
میان دوستی و عشق
.... تو را بر می گزیدم
......همچون بوسه ای آرام بر یاسمن گیسوان تو

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 11:14 توسط بهروز |