تبليغاتX

----->اینم ایدی من behrooz_bm2000---->-به کلبه من خوش اومدین...نظر یادتون نره.... !!! > ****از نوشته هاي پيشين ديدن کنيد **** براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ...... هميشه يكي بود يكي نبود .... ---------> من در این کلبه خوشم ، تو در آن اوج که هستی خوش باش . من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش ---------------->آري آغاز دوست داشتن است و پايان راه ناپيدا من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...

طلوع عشق



طلوع عشق

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...

نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:11 توسط بهروز |

فاصله

طلوع عشق

روزی هزار بار بر صفحه
دل بنويس:ميان بود و
نبودش تنها يک حرف
فاصله است!به همين
سادگی! و من.... روز و شب
جريمه سنگين رفتنت را
پرداختم! و جز دل که
روزی هزار بار خراش
افتاد، کسی نفهميد که
از ب، بودنت ،تا نون،
نبودت فاصله تا بی
نهايت بود ...

نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:8 توسط بهروز |

قصه نا تمام دل

طلوع عشق

بار کبوتر دلم پر زده در هوای تو
می کشدم به هر طرف جاذبه وفای تو
در سفری دوباره ام، سوخته چون ستاره ام
آه که آتش درون، شعله زد از نوای تو
گر چه جوان دویده ام، پیر به تو رسیده ام
تا به کجا کشد مرا، غربت ماجرای تو
ساز دل شکسته ام مویه رداغ می کند
بغض زمان گرفته از گریه بی صدای تو
در شب بی خروش من ، چنگ غریب عشق کو
تا به نوای غم زند ، نغمه آشنای تو
از سر سجده گاه دل، سوخته جان نشسته ام
تا دم آخرین نفس بر لب من دعای تو...

نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 8:55 توسط بهروز |

طلوع عشق

تو روزی با غمی سنگین
 ز شهر دیدگانم کوچ خواهی کرد
و من در پرنیان خاطرات با تو بودن
 به عشق پاک تو به گرمی گریه خواهم کرد
و در عمق افق فریاد خواهم زد
که ای عاشقترین عاشق
به یاد آور تو تنها عاشقی را
که در اعماق چشمان بلورینت
 تمام هستی اش را جستجو می کرد...

نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 16:36 توسط بهروز |

آشنایی

 طلوع عشق  
بعد از هر سلام قلبم درد می گیردو امتداد
این درد تا آشنایی دیگر روحم را می آزارد
تا دیگر گفتن خداحافظ برایم سخت نباشد.
عمر در بیشه زار عمر بچه گانه راه می رفتم
و بزرگسالیم در کویر عمر ترک خورد
و قدمهایم در نرمی خاک کویر محو شد .
طراوت جوانیم در لابه لای تابش انوار خورشید به یغما رفت،
تازه عشق را فهمیدم که در خانه ی قلبم به صدا در آمد
و آیینه قلبم شکست وقتی پیر مردی گوژپشت
در آن محاسن سفیدش را شانه می زد
و در آن لحظه قلبم همچون زمین کویر ترک خورد... 

نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 18:46 توسط بهروز |

بيگانه تر از بيگانه

عاشقانه

چه دردناك است اگر بيگانه باشي
بيگانه با همه چيز و همه كس،
در شادي و غم.
نقش هاي غريبي كه مي بيني
حقارت تهوع آور زشتي و زيبايي
كجي و راستي،
بزرگي و كوچكي،
خامي و پختگي،
پاكي و ناپاكي،
دانايي و ناداني.
چه دردناك است
ابتذال احمقانه در همه جا هست.
اين حيرت عظيم چه دردناك است،
اين حيرت چه زيباست،
حيرت ‌دائمي،
اين حيراني غريب.

نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 20:47 توسط بهروز |

شمع آرزو هايم را با جرقه اشک روشن مي کنم
و در اقيانوس ژرف خيال
سوار بر زورق انديشه
تا فراسوي دشت آرزوها سفر مي کنم
راستي چه خوب بود اگر من هم
بالهائي به سپيدي نور و به لطافت پر پروانه داشتم
در اين صورت تا آبي آسمان عشق
تا سرزمين کبوتران عاشق
آنجا که کينه و ريا جواز ورود ندارد
چرخ مي زدم آنجا که پلاک خانه دلها عشق است....  

نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 18:58 توسط بهروز |

بی ماه ترین برکه

طلوع عشق

دوباره هجوم خواب خاکستری
گویی نفسها زادگان مرگند
من نه تبلور غم نه هجوم ترانه
باز غریق خاطراتی که
غرق هجرت تو بودند
تن من اسیر برزخی بی
رمق بازگشت
او مرا برکه ای خواند
و خود بر من مهمان
عمر شب کوتاه بود
شبهای دیگر هم بی ماه ترین برکه ...

 

نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 17:50 توسط بهروز |

ياد من باشد تنها هستم

طلوع عشق

پنجره باز و بسته كن
ياد هوای ابری و
ابرهای دل شكسته كن
پنجره باز و بسته كن
ياد پرنده آسمان
نسيم ريشه بسته كن
در پی پاره تنم
زخمی و دربه در منم
لال‌ام و در سكوت خود
بر سر و سينه می زنم
روزی نمی رسد كه من
به دوری تو خو كنم
خواب تو را عزيز من
چگونه آرزو كنم

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17:7 توسط بهروز |

به یاد پدرم...

به ياد پدرم...

پدر جان:
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
 عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد
 تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
 آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
 آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.
پدرجان:
خیلی زود بود که سایه مهربان و دست نوازشگرت را از سرمان برداری
چگونه باور کنم فراقت را وقتی که بوی وجود تو را در خانه حس می کنم
 چند روزی است طمع تلخ بی پدری را چشیده ام
و نا باورانه در سوگ فقدان گل سرخی که یار و همسفرم بود نشسته ام .
باز غم نبودنت چه سنگین است ولی یادت که
از هر حضوری پر رنگ تر است در لحظه لحظه زندگی با من است
و فراموشت نخواهم کرد...

نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 19:13 توسط بهروز |