تبليغاتX

----->اینم ایدی من behrooz_bm2000---->-به کلبه من خوش اومدین...نظر یادتون نره.... !!! > ****از نوشته هاي پيشين ديدن کنيد **** براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ...... هميشه يكي بود يكي نبود .... ---------> من در این کلبه خوشم ، تو در آن اوج که هستی خوش باش . من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش ---------------->آري آغاز دوست داشتن است و پايان راه ناپيدا من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...

طلوع عشق



عشق

سردی زمستان را کسی می فهمد که
دیگر اغوش گرمی برای پنهان شدن نداشته باشد...
يادم مي ماند، هميشه دستي هست
براي آن هنگام که تنهاييم ديدني نيست،
شنيدني نيست، تنها لمس کردني ست،
مي دانم هميشه دستي هست
براي لمس تنهايي من...

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 12:57 توسط بهروز |

خلوت سفید

خلوت سفید

ترانه ای سفید در راهست
دریغا که سرخی غروب خون آلودش می کند
خوشا خلوت تو که در آن
نه گرگ و میشی ست
تا چشم گرگها را باز کند
نه صبح صادقی  که دقایقی بعد
به کذب آن رسیم
و نه خستگی نور و آفتاب تا پذیرای شب شویم
خوشا خلوتت که تنها صدا است
و ترانه در شبی که
هیچ کس را بدان راه نیست

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 0:33 توسط بهروز |

کاج ها در بکر اند

نیمکت کهنه باغ

نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است...
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی...
                 
                                     حسین پناهی

نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 22:29 توسط بهروز |

سوگ تولدم

سوگ تولد

باز سوگ تولدم نزديک است...
نميخواهم گلايه کنم از پيچک تنهايی جشن
که هر شمع افزونتر
من کم نور تر کم رنگ
هر ستاره ای بالاتر
هزار اندوه نزدیک تر
غریبگان آشنا نزدیکان بسیار دور من
سرسپردگان بی دل
نا رفیقان کرم خورده قراضه
پای کوبان سوگ تولدم
دست بستهء قیدها
عشق با دست بسته سخاوت نیست
فجیع کشتم خود را با زیستن
با این عجایب خلقت متظاهر
همه بهر نان شب درمانده
برای عاشقانه ها و حکایت بی مجال
وزش ظلمت تنهایی
سهم من از عزای هر ساله
باز نزدیک تظاهر غریبگان قریب
باز چشم ببندم و آرزو و فوت
چشم بستن غنیمت شادی بخش هر ساله
تنها شوق عزای تولدم
چشمها را باید بست
باید ندید...

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 11:36 توسط بهروز |

لبخند تلخ پرندگان

اين روزها معناي زندگي
نهفته در لبخند تلخ پرندگان
به انسان هايي كه
از آخرين تكه نانشان هم نميگذرند...

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 15:12 توسط بهروز |

يا حسين ابن علي(ع)

اشکم ز هجر روي تو خوناب شد حسين ,
مويم ز غصه رشته مهتاب شد حسين.
هر جا کنار آب نشستم ز داغ تو ,
از بس که سوختم جگرم آب شد حسين.
جانسوز تر ز داغ تو ديگر کسي نديد ,
خورشيد هم ز داغ تو در تاب شد حسين...

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 10:44 توسط بهروز |

طلوع عشق

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست...
آواره شدن ,حکایت سختی نیست...
از پاکی اشکهای خود فهمیدم ...
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست...

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 10:45 توسط بهروز |

طلوع عشق

براي تو مينويسم...
براي تو كه اسمان دلم
از دوري چشمانت گرفته است
براي تو مينويسم...
تا بداني تا بخواني
رنگ تنهايي گرفته روزهاي هستيم
كاش ميشد قطره اي از خاطراتت
در اين خلوت تنهايي زنده ميشد
تا من بودم و لحظه هاي ناب با تو بودن...

نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 22:2 توسط بهروز |

طلوع عشق

ميسپارم دل به دريا بي خيال ...
مي شمارم لحظه ها را بي خيال...
مي کشم بر دفتر نقاشي ام ...
نقش ها ي زشت وزيبا بي خيال...
گاه مي سازم براي روح خود...
نردباني تا ثريا بي خيال...
بي خيالم با خود اما با تو من...
حر فهايي دارم اما بي خيال....

نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 18:46 توسط بهروز |

يكسال از خزان گلمان در 20 شهريور 86 گذشت

به ياد پدرم...

پدر جان : يكسال تمام در نبودت گريستم
و ياد و خاطره ات را به سوگ نشستم
و دل و ديده ام هنوز سوگوار است...
پدر جان : وجود گرمت افتخار بود
و نبودنت مسلخ تلخ ناباوري...
رحمت و سخاوت را از باران آموخته بودي .
پدر جان مرگت، مرگ باران بود و دلت درياي عشق،
وزش بادي بودي كه با عشق و محبت و صفا مي وزيد.
ستاره اي بودي كه خاموش شدي
و خورشيدي كه نا بهنگام غروب كرد...
روحت شاد و یادت گرامی...

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 14:30 توسط بهروز |